ایرانیها چه رؤیایی در سر دارند؟ / میشل فوکو / ترجمۀ حسین معصومی همدانی /
انتشارات هرمس / چاپ چهارم / ۱۳۸۶ /
۷۲ صفحه / ۲۰۰ تومان
مترجم تو بخش ابتدایی کتاب توضیح داده:
" فوکو دو بار،از ۱۶ تا ۲۴ سپتامبر (۲۵ شهریور تا ۲ مهر ۱۳۵۷) و ۹ تا ۱۵ نوامبر ۱۹۷۸ (۱۸ تا ۲۴ آبان ۱۳۵۷) به ایران سفر کرد و در این سفرها، در تهران و قم و آبادان،با برخی از رهبران ملی و دینی و گروههای مختلفی که در انقلاب دست داشتند ملاقات کرد. این کتاب ترجمۀ مقالاتی است که فوکو در پی این دو سفر و پیش از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷،دربارۀ انقلاب اسلامی ایران نوشته است... "
یکی از این فصل ها رو واسه این پست تدارک دیدم که با مطالعه ش می تونین با فضای کلی کتاب آشنا بشین:

شورش ایران روی نوار ضبط صوت پخش می شود
تهران. در ایران کار تعیین تاریخ مراسم سیاسی با تقویم است. ]امسال[ روز دوم دسامبر (یازدهم آذر) ماه محرم آغاز می شود. در این ماه برای شهادت امام حسین]ع[،عزاداری می کنند. این ماه مراسم بزرگ توبه است (تا همین چندی پیش دسته های زنجیر زنی راه می افتاد.) اما احساس گناهی که شاید مسیحیت را به یاد بیاورد با این مراسم بزرگداشت شهید راه حق پیوندی ناگسستنی دارد. این ماه زمانی است که مردم،در خلسۀ از خود گذشتگی،باکی ندارند که به کام مرگ بروند.
می گویند که نظم دارد دوباره در ایران کم کم برقرار می شود. نفس در سینۀ همه حبس شده است. یک مشاور آمریکایی امیدوار است که «اگر ماه محرم را مقاومت کنیم همه چیز را می توان نجات داد،وگرنه...» وزارت خارجۀ آمریکا هم منتظر سالگرد شهادت امام شهید است.
از تظاهرات ماه رمضان تا عزاداری بزرگی که در پیش است چه روی داده است؟ نخست راه حل ملایم با شریف امامی؛ زندانیان آزاد می شوند؛ تشکیل حزب آزاد می شود؛ سانسور از بین می رود؛ سعی می شود تنش سیاسی پایین بیاید تا تب مذهبی نتواند از آن تغذیه کند. آنگاه ناگهان در چهاردهم آبان راه حل خشن: نظامیان به قدرت می رسند. کشور به ارتش سپرده می شود تا آن را چنان با قدرت اداره کند که تأثیر محرم محدود باشد، و در عین حال چنان حساب شده که به انفجاری از سر یأس مجال ندهد.
گویا این تغییر قیافه را گروه کوچکی از مشاوران شاه به او پیشنهاد یا تحمیل کرده باشند: ارتشبد اویسی،صاحبان صنایع مثل خیامی (اتومبیل) یا رضایی (مس)،و سیستمدارانی مثل فرود (شهردار اسبق تهران) و مسعودی (از عوامل کودتای ۱۳۳۲). شاید؛ اما اینکه ناگهان تصمیم گرفته اند که آدمها را عوض کنند و «با مشت آهنین» آمادۀ محرم شوند به دلیل وضع سراسری کشور است. و به خصوص به دلیل اعتصابهایی که مانند آتشی که در خرمنگاه افتاده باشد از این استان به آن استان سرایت می کند؛ اعتصاب صنعت نفت و ذوب آهن،اعتصاب کارخانه های مینو،اعتصاب وسایل حمل و نقل عمومی،اعتصاب هواپیمایی ملی ایران،و اعتصاب کارمندان دولت. از همه شگفت آور تر اعتصاب کارمندان گمرک و دارایی است که به آسانی دست از کار نمی کشند،چون با رشوه هایی که می گیرند درآمد شان ده برابر و صد برابر دیگران است. وقتی در رژیمی چون رژیم شاه فساد هم دست به اعتصاب بزند... .
می خواستم وضع حقیقی این رژیم را که سانسور شدتش را پنهان می کند بشناسم. در تهران با اعتصابیهای «مرفه» دیدار کردم، با کارکنان هواپیمایی ملی ایران: آپارتمانهای شیک،مبلمان چوبی،مجلات آمریکایی؛ و هزار کیلومتر دورتر در جنوب با اعتصابیهای «سرسخت»،با کارگران صنعت نفت. کدام اروپاییی است که به آبادان فکر نکرده باشد،به روزی شش میلیون بشکه نفت که تولید می شود،و به بزرگترین پالایشگاه جهان؟ انسان تعجب می کند،چون پالایشگاهی می بیند عظیم اما کم و بیش قدیمی،که میان ورقه های شیروانی محصور شده است،با ساختمانهای اداری به سبک بریتانیاییش،نیمی صنعتی و نیمی مستعمراتی،که از میان کوره ها و دودکشها به چشم می آید و به قصر حکمرانی در مستعمرات می ماند که با ناخن خشکی ِ نساجان بزرگ منچستر در آن دستی برده باشند. اما قدرت و حرمت و ثروت این نهاد را از فلاکت عظیمی می توان شناخت که روی این جزیرۀ شنی،میان دو شط زرد گونه،پدید آورده است،که از اطراف پالایشگاه با یک مشت کلبۀ استوایی آغاز می شود و زود به آلونکهایی می رسد که بچه ها دور و بر آن میان شاسی کامیونها و توده های آهن قراضه می لولند،و سرانجام به بیغوله های گلین غرق در کثافت ختم می شود. اینجا کودکان ِ چمباتمه زده نه داد و فریاد می کنند و نه از جا می جنبند. سپس همۀ اینها در میان نخلستانهایی که به بیابان می پیوندد محو می شود: پشت و روی یکی از بزرگترین ثروتهای جهان.
میان اعتصابگران هواپیمایی ملی ایران که از شما در سالن خانه شان پذیرایی می کنند و اعتصابگران آبادانی،که باید محرمانه و بعد از قرارهای مبهم با آنها ملاقات کرد،شباهتهای حیرت انگیزی هست. حتی اگر شباهتشان جز این یکی نباشد: اول باری است که اعتصاب می کنند؛ اولی ها به این دلیل که تا کنون علاقه ای به این کار نداشته اند و دومی ها به این دلیل که حق آن را نداشته اند. از سوی دیگر همۀ این اعتصابها مستقیماً انگیزه های سیاسی را به خواستهای اقتصادی پیوند می زند. حقوق کارگران پالایشگاه در اسفند پیش بیست و پنج درصد اضافه شده است. از اول آبان،یعنی از شروع اعتصابها هم،بدون جر و بحث زیاد،مزایای اجتماعی به ایشان تعلق گرفته است،بعد از آن باز ده درصد اضافه حقوق و بعد ده درصد «سود ویژه» (یکی از مدیران می گفت: «باید اسمی پیدا می کردیم که این افزایش را توجیه کند.») و بعد روزی صد ریال حق نهار. به نظر می آید که این رشته می توانسته است سر دراز داشته باشد. اما به هر حال،خواست این کارگران،مثل خواست خلبانان هما،که ظاهراً نباید از حقوق خود شکایتی داشته باشند،لغو حکومت نظامی است و آزادی همۀ زندانیان سیاسی و (لااقل بعضی شان می گویند) منحل شدن ساواک و محکومیت همۀ کسانی که دزدی کرده اند یا شکنجه داده اند.
رفتن شاه یا «از بین رفتن رژیم» جزء درخواستهای هیچ یک از این دو گروه نیست (و این مسئله در این زمان به نظر من عجیب آمد) اما هر دو می گویند که آرزوی آن را دارند. احتیاط می کنند؟ شاید. اما واقعیت این است که به نظر ایشان،با همۀ مردم است که این خواست را،که خواست اول و آخر است،بیان و در وقت خود تحمیل کنند. در حال حاضر کافی است قدّیس پیری که در پاریس است،این درخواست را بی وقفه از جانب ایشان اعلام کند. امروز همۀ ایشان آگاهند که در حال اعتصاب سیاسی اند،چون در همبستگی با سراسر کشور به این اعتصاب دست زده اند. یکی از افسران پرواز هما به من می گفت که هنگام پرواز مسئول ایمنی مسافران بوده است و امروز اگر پرواز نمی کند به این دلیل است که باید پاسدار ایمنی پرواز کشور باشد. در آبادان،کارگران می گویند که تولید نفت هیچ گاه کاملاً قطع نشده و اکنون هم بخشی از آن از سر گرفته شده،چون باید نیازهای کشور برآورده شود: آن سی و هشت نفتکشی که در خلیج ]فارس[ منتظرند باز باید منتظر بمانند. آیا این حرف جز اعلام اصول چیزی نیست؟ شاید چنین باشد. با این حال بر ماهیت این جنبش پراکنده دلالت دارد: این کسان اعتصاب عمومی نکرده اند،بلکه هر کدام وظیفۀ ملی خود را انجام می دهند.
به این دلیل است که به این آسانی می توانند دست به دست هم بدهند. معلمان آبادان با کارگران نفت اعلام همبستگی کرده اند. روز سیزدهم آبان کارگران شرکت نفت ایران و ژاپن و مجتمع پتروشیمی در میتینگ مشترکی د پالایشگاه به ایشان پیوسته اند. و از همین جاست که خروج خارجیان،چه تکنیسینهای آمریکایی باشند و چه مهمانداران فرانسوی و چه کارگران افغانی،جزء درخواستهای دائمی است: «ما می خواهیم که کشور ما در دست ملت ما باشد.» مسئلۀ روز این است که آیا باید این اعتصاب را که مفهوم ملی دارد به یک اعتصاب عمومی تبدیل کرد؟ هیچ حزبی قدرت این کار را ندارد (اعتصاب سراسری بیست و یکم آبان که پاره ای از سیاستمداران درخواست کرده بودند،برخلاف آنچه می گویند،حتی شکست هم نخورد،چون اصلاً رخ نداد). از یکسو،نظم عجیب جنبش،در سطح محلی،بر پاره ای سازمانهای مخفی پراکنده استوار است (که از جنبشهای چریکی مارکسیستی و اسلامی سابق،مثل اتحادیۀ کمونیستها که در آبادان حرفش بود،آب می خورند)؛ و از سوی دیگر نقطۀ همبستگی بیرون از کشور،بیرون از این سازمانها،بیرون از هرگونه مذاکرۀ احتمالی است: این نقطه در ]آیت الله[ خمینی،در سر باز زدن ِ انعطاف ناپذیر او و در عشقی است که هر کسی در دل خود نسبت به او می پرورد. شنیدن این حرف از دهان یک خلبان بویینگ عجیب بود که از جانب همکارانش می گفت: «گرانبهاترین ثروتی که ایران از قرنها پیش تا کنون داشته در فرانسه پیش شماست. خوب نگهداریش کنید.» لحن او آمرانه بود. و از آن مؤثر تر حرف اعتصابگران آبادان بود: «ما چندان هم مذهبی نیستیم.» «پس به چه کسی اعتماد دارید؟ به یکی از احزاب سیاسی؟» «نه،به هیچ کدام.» «پس به یک شخص؟» «به هیچ کس،جز خمینی،و فقط به او.»

اولین وظیفه ای که حکومت نظامیان برای خود مقرر کرده پایان دادن به اعتصابهاست: چاره ای کلاسیک و بنابراین نامطمئن. ساواک،این پلیس سیاسیی که مایۀ رسوایی رژیم بود اکنون به دردناکترین شکست آن تبدیل شده است. اعضای آن که دوباره به حرفۀ دیرینۀ چماقداری خود بازگشته اند این سو و آن سو اعزام می شوند تا تحریک کنند،به آتش بکشند و کتک بزنند. سپس همۀ این کارها را به اعتصابگران و تظاهرکنندگان نسبت می دهند و این خطر را پذیرا می شوند که این تحریکات آتش بیار معرکه شود و به انفجاری واقعی از نوع انفجار تهران دامن بزند. حتی ارتش هم دخالت می کند. در آبادان به پالایشگاه وارد شده و کسانی را زخمی کرده و بیرون کارخانه ها در زرهپوشها مستقر است. سربازان به خانۀ کارگران وارد شده اند و آنها را به زور به سر کار برده اند. اما چگونه می توانند به زور به کار وادارشان کنند؟
در مدت دو ماه حکومت شریف امامی،خبرهایی که هر روز روزنامه های آزاد شده منتشر می کردند به آتش اعتصابها،یکی پس از دیگری،دامن می زد. نظامی ها ناچار شده اند دوباره سانسور را برقرار کنند. پاسخ روزنامه نویسها هم این بوده است که از بیرون آوردن روزنامه خودداری کنند. و خوب می دانند که با این کار خود میدان را برای یک شبکۀ اطلاعاتی تمام عیار باز می گذارند: شبکه ای که بر اثر پانزده سال تاریک اندیشی برقرار شده و مرکب است از تلفن،نوار ضبط صوت،مسجد و منبر،دفتر کار وکلا و محفلهای روشنفکران.
من طرز کار یکی از این «سلولهای بنیادی» اطلاعاتی را از نزدیک ِ مسجدی در آبادان به چشم دیدم. از چند فرش که می گذشتی،آرایش همان آرایش ِ فقر مفرط بود. ملا،که به قفسه ای از کتابهای دینی تکیه کرده بود و دورش را ده دوازده مرید گرفته بودند،تلفنی کهنه کنار دست داشت که دایم زنگ می زد: در اهواز از کار دست کشیده اند،در لاهیجان چندین نفر کشته شده اند،و غیره. درست در همان وقتی که مدیر روابط عمومی شرکت ملی نفت ایران داشت جلوی خبرنگاران «واقعیت جهانی» اعتصاب را سرهم می کرد (به درخواستهای اقتصادی پاسخ مثبت داده شده،هیچ شرط سیاسیی وجود ندارد،کار به نحو وسیع و مداومی از سر گرفته شده) می شنیدم که ملا هم به نوبۀ خودش داشت «واقعیت ایرانی» همان رویداد را سرهم می کرد: هیچ نوع درخواست اقتصادیی در کار نیست؛ خواستها همه سیاسی است.
می گویند که دوگل به برکت ترانزیستور از عهدۀ سرکوب قیام نظامیان ]فرانسوی در[ الجزایر برآمد. اگر شاه هم ناچار کنار برود تا اندازۀ زیادی به برکت نوار ضبط صوت خواهد بود که بهترین نمونۀ ابزار ضد اطلاعات است. یکشنبۀ گذشته به بهشت زهرای تهران رفته بودم که تنها جایی است که حکومت نظامی اجتماعات را تحمل می کند. مردمی که پشت پلاکاردها و تاجهای گل ایستاده بودند مرگ بر شاه می گفتند. بعد روی زمین نشستند. سه نفر،که یکی از آنها روحانی بود،پشت سر هم بلند شدند و با هیجان و حتی با خشونت شروع به حرف زدن کردند. اما موقع بیرون آمدن دست کم دویست سرباز با مسلسل دستی و زره پوش و دو تانک،پشت نرده ها،راه را بسته بودند. سه سخنگو و همۀ کسانی که ضبط صوت همراه داشتند دستگیر شدند.
اما دم در بیشتر مساجد شهرستانها نوار معروفترین خطبا را به چند تومان می فروشند،و گاهی در شلوغ ترین خیابانها بچه هایی را می توان دید که ضبط صوت در دست راه می روند،و صداهایی را که از قم و مشهد و اصفهان می آید چنان بلند می کنند که صدای ماشینها را تحت الشعاع قرار می دهند و مردم لازم نیست که برای گوش دادن بایستند. و از شهری به شهر دیگر اعتصابها،مانند روشنایی چراغهای چشمک زن شبهای محرم،آغاز می شوند،خاموش می شوند،و از نو از سر گرفته می شوند.
لحن این این یادداشت کاملاً گویای فضای کلی کتابه. فضا کاملاً ژورنالیستی یه،جوری که حتا اشتباهات نویسنده رو هم می تونین به حساب خطاهای ژورنالیستی ش بذاریم... یه جاهایی ش نویسنده خیلی زور می زنه به یه درکی از شرایط برسه و البته یه چیزایی هم دریافت می کنه،اما مطالبی که مطرح می کنه هنوز با عین واقعیت فاصله داره. به نظر من این فاصله نه به این دلیله که میشل فوکو نویسنده ای متخصص و کار بلد نبوده،من فکر می کنم این به دلیل عمق چندین بعدی انقلاب ایران بوده که تحلیل شو خیلی پیچیده و خارج از قواعد رایج می کنه...

کلام آخر:
به هر حال،مطالعۀ این کتاب مختصر و کوتاه رو به همۀ رفقا توصیه می کنم. شما با این کتاب،از دید یک متفکر غربی به عمق تاریخ سفر می کنید و دریافت های اونو تجربه می کنید. تجربه ای که به نظرم هم لذت بخشه، و هم به ماهایی که اون دوران رو درک نکردیم یه جورایی دید می ده...
یکی از رفقا تعریف می کرد میشل فوکو تو این مقالاتی که قبل از مرگ ش این سال های اخیر نوشته چه طور نظام کنونی ایران رو به چالش کشیده و... ولی متأسفانه این قبیل مطالب ش اجازۀ چاپ نداره تو ایران (به متن انگلیسی این قبیل مطالب ش دست رسی پیدا نکردم،فرانسه هم بیلمیرم!). به هر حال، میشل فوکو از جمله متفکرینی یه که بینش اجتماعی ش رو با علاقه و پی گیر مطالعه کردمو می کنم. نگاه ش به مقولۀ زبان (و ارتباطات اجتماعی)،برام جذاب بوده...
بگذریم!
راستی! این سایت رسمی میشل فوکوه. مطالعۀ این مطلب هم به اهل ش توصیه می شه. در ضمن،مثل همیشه توصیه می کنم،هر چیزی رو که مطالعه می کنید تسلیم محض نویسنده ش نباشین. تو تجربۀ نویسنده شریک بشین ولی با چشای خودتون ببینید.



