تبليغاتX
!چلوکتاب

!چلوکتاب

به بهونۀ این وبلاگ،امیدوارم بیش تر بخونم و به تر مطالعه کنم...

 

 

از جمله کتاب هایی یه که مطالعه شو توصیه می کنمایرانیها چه رؤیایی در سر دارند؟ / میشل فوکو / ترجمۀ حسین معصومی همدانی /

انتشارات هرمس / چاپ چهارم / ۱۳۸۶ /

 ۷۲ صفحه / ۲۰۰ تومان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مترجم تو بخش ابتدایی کتاب توضیح داده:

 

" فوکو دو بار،از ۱۶ تا ۲۴ سپتامبر (۲۵ شهریور تا ۲ مهر ۱۳۵۷) و ۹ تا ۱۵ نوامبر ۱۹۷۸ (۱۸ تا ۲۴ آبان ۱۳۵۷) به ایران سفر کرد و در این سفرها، در تهران و قم و آبادان،با برخی از رهبران ملی و دینی و گروههای مختلفی که در انقلاب دست داشتند ملاقات کرد. این کتاب ترجمۀ مقالاتی است که فوکو در پی این دو سفر و پیش از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷،دربارۀ انقلاب اسلامی ایران نوشته است... "

 

 

 

 

 

 

یکی از این فصل ها رو واسه این پست تدارک دیدم که با مطالعه ش می تونین با فضای کلی کتاب آشنا بشین:

 

 

 

 

                            میشل فوکو

 

 

 

                 شورش ایران روی نوار ضبط صوت پخش می شود

 

 

تهران. در ایران کار تعیین تاریخ مراسم سیاسی با تقویم است. ]امسال[ روز دوم دسامبر (یازدهم آذر) ماه محرم آغاز می شود. در این ماه برای شهادت امام حسین]ع[،عزاداری می کنند. این ماه مراسم بزرگ توبه است (تا همین چندی پیش دسته های زنجیر زنی راه می افتاد.) اما احساس گناهی که شاید مسیحیت را به یاد بیاورد با این مراسم بزرگداشت شهید راه حق پیوندی ناگسستنی دارد. این ماه زمانی است که مردم،در خلسۀ از خود گذشتگی،باکی ندارند که به کام مرگ بروند.

 

 

می گویند که نظم دارد دوباره در ایران کم کم برقرار می شود. نفس در سینۀ همه حبس شده است. یک مشاور آمریکایی امیدوار است که «اگر ماه محرم را مقاومت کنیم همه چیز را می توان نجات داد،وگرنه...» وزارت خارجۀ آمریکا هم منتظر سالگرد شهادت امام شهید است.

 

 

از تظاهرات ماه رمضان تا عزاداری بزرگی که در پیش است چه روی داده است؟  نخست راه حل ملایم با شریف امامی؛ زندانیان آزاد  می شوند؛ تشکیل حزب آزاد می شود؛ سانسور از بین می رود؛ سعی می شود تنش سیاسی پایین بیاید تا تب مذهبی نتواند از آن تغذیه کند. آنگاه ناگهان در چهاردهم آبان راه حل خشن: نظامیان به قدرت می رسند. کشور به ارتش سپرده می شود تا آن را چنان با قدرت اداره کند که تأثیر محرم محدود باشد، و در عین حال چنان حساب شده که به انفجاری از سر یأس مجال ندهد.

 

 

گویا این تغییر قیافه را گروه کوچکی از مشاوران شاه به او پیشنهاد یا تحمیل کرده باشند: ارتشبد اویسی،صاحبان صنایع مثل خیامی (اتومبیل) یا رضایی (مس)،و سیستمدارانی مثل فرود (شهردار اسبق تهران) و مسعودی (از عوامل کودتای ۱۳۳۲). شاید؛ اما اینکه ناگهان تصمیم گرفته اند که آدمها را عوض کنند و «با مشت آهنین» آمادۀ محرم شوند به دلیل وضع سراسری کشور است. و به خصوص به دلیل اعتصابهایی که مانند آتشی که در خرمنگاه افتاده باشد از این استان به آن استان سرایت می کند؛ اعتصاب صنعت نفت و ذوب آهن،اعتصاب کارخانه های مینو،اعتصاب وسایل حمل و نقل عمومی،اعتصاب هواپیمایی ملی ایران،و اعتصاب کارمندان دولت. از همه شگفت آور تر اعتصاب کارمندان گمرک و دارایی است که به آسانی دست از کار نمی کشند،چون با رشوه هایی که می گیرند درآمد شان ده برابر و صد برابر دیگران است. وقتی در رژیمی چون رژیم شاه فساد هم دست به اعتصاب بزند...  .

 

 

 

می خواستم وضع حقیقی این رژیم را که سانسور شدتش را پنهان می کند بشناسم. در تهران با اعتصابیهای «مرفه» دیدار کردم، با کارکنان هواپیمایی ملی ایران: آپارتمانهای شیک،مبلمان چوبی،مجلات آمریکایی؛ و هزار کیلومتر دورتر در جنوب با اعتصابیهای «سرسخت»،با کارگران صنعت نفت. کدام اروپاییی است که به آبادان فکر نکرده باشد،به روزی شش میلیون بشکه نفت که تولید می شود،و به بزرگترین پالایشگاه جهان؟  انسان تعجب می کند،چون پالایشگاهی می بیند عظیم اما کم و بیش قدیمی،که میان ورقه های شیروانی محصور شده است،با ساختمانهای اداری به سبک بریتانیاییش،نیمی صنعتی و نیمی مستعمراتی،که از میان کوره ها و دودکشها به چشم می آید و به قصر حکمرانی در مستعمرات می ماند که با ناخن خشکی ِ نساجان بزرگ منچستر در آن دستی برده باشند. اما قدرت و حرمت و ثروت این نهاد را از فلاکت عظیمی می توان شناخت که روی این جزیرۀ شنی،میان دو شط زرد گونه،پدید آورده است،که از اطراف پالایشگاه با یک مشت کلبۀ استوایی آغاز می شود و زود به آلونکهایی می رسد که بچه ها دور و بر آن میان شاسی کامیونها و توده های آهن قراضه می لولند،و سرانجام به بیغوله های گلین غرق در کثافت ختم می شود. اینجا کودکان ِ چمباتمه زده نه داد و فریاد می کنند و نه از جا می جنبند. سپس همۀ اینها در میان نخلستانهایی که به بیابان می پیوندد محو می شود: پشت و روی یکی از بزرگترین ثروتهای جهان.

 

 

میان اعتصابگران هواپیمایی ملی ایران که از شما در سالن خانه شان پذیرایی می کنند و اعتصابگران آبادانی،که باید محرمانه و بعد از قرارهای مبهم با آنها ملاقات کرد،شباهتهای حیرت انگیزی هست. حتی اگر شباهتشان جز این یکی نباشد: اول باری است که اعتصاب می کنند؛ اولی ها به این دلیل که تا کنون علاقه ای به این کار نداشته اند و دومی ها به این دلیل که حق آن را نداشته اند. از سوی دیگر همۀ این اعتصابها مستقیماً انگیزه های سیاسی را به خواستهای اقتصادی پیوند می زند. حقوق کارگران پالایشگاه در اسفند پیش بیست و پنج درصد اضافه شده است. از اول آبان،یعنی از شروع اعتصابها هم،بدون جر و بحث زیاد،مزایای اجتماعی به ایشان تعلق گرفته است،بعد از آن باز ده درصد اضافه حقوق و بعد ده درصد «سود ویژه» (یکی از مدیران می گفت: «باید اسمی پیدا می کردیم که این افزایش را توجیه کند.») و بعد روزی صد ریال حق نهار. به نظر می آید که این رشته می توانسته است سر دراز داشته باشد. اما به هر حال،خواست این کارگران،مثل خواست خلبانان هما،که ظاهراً نباید از حقوق خود شکایتی داشته باشند،لغو حکومت نظامی است و آزادی همۀ زندانیان سیاسی و (لااقل بعضی شان می گویند) منحل شدن ساواک و محکومیت همۀ کسانی که دزدی کرده اند یا شکنجه داده اند.

 

 

رفتن شاه یا «از بین رفتن رژیم» جزء درخواستهای هیچ یک از این دو گروه نیست (و این مسئله در این زمان به نظر من عجیب آمد) اما هر دو می گویند که آرزوی آن را دارند. احتیاط می کنند؟ شاید. اما واقعیت این است که به نظر ایشان،با همۀ مردم است که این خواست را،که خواست اول و آخر است،بیان و در وقت خود تحمیل کنند. در حال حاضر کافی است قدّیس پیری که در پاریس است،این درخواست را بی وقفه از جانب ایشان اعلام کند. امروز همۀ ایشان آگاهند که در حال اعتصاب سیاسی اند،چون در همبستگی با سراسر کشور به این اعتصاب دست زده اند. یکی از افسران پرواز هما به من می گفت که هنگام پرواز مسئول ایمنی مسافران بوده است و امروز اگر پرواز نمی کند به این دلیل است که باید پاسدار ایمنی پرواز کشور باشد. در آبادان،کارگران می گویند که تولید نفت هیچ گاه کاملاً قطع نشده و اکنون هم بخشی از آن از سر گرفته شده،چون باید نیازهای کشور برآورده شود: آن سی و هشت نفتکشی که در خلیج ]فارس[ منتظرند باز باید منتظر بمانند. آیا این حرف جز اعلام اصول چیزی نیست؟  شاید چنین باشد. با این حال بر ماهیت این جنبش پراکنده دلالت دارد: این کسان اعتصاب عمومی نکرده اند،بلکه هر کدام وظیفۀ ملی خود را انجام می دهند.

 

 

به این دلیل است که به این آسانی می توانند دست به دست هم بدهند. معلمان آبادان با کارگران نفت اعلام همبستگی کرده اند. روز سیزدهم آبان کارگران شرکت نفت ایران و ژاپن و مجتمع پتروشیمی در میتینگ مشترکی د پالایشگاه به ایشان پیوسته اند. و از همین جاست که خروج خارجیان،چه تکنیسینهای آمریکایی باشند و چه مهمانداران فرانسوی و چه کارگران افغانی،جزء درخواستهای دائمی است: «ما می خواهیم که کشور ما در دست ملت ما باشد.»   مسئلۀ روز این است که آیا باید این اعتصاب را که مفهوم ملی دارد به یک اعتصاب عمومی تبدیل کرد؟  هیچ حزبی قدرت این کار را ندارد (اعتصاب سراسری بیست و یکم آبان که پاره ای از سیاستمداران درخواست کرده بودند،برخلاف آنچه می گویند،حتی شکست هم نخورد،چون اصلاً رخ نداد). از یکسو،نظم عجیب جنبش،در سطح محلی،بر پاره ای سازمانهای مخفی پراکنده استوار است (که از جنبشهای چریکی مارکسیستی و اسلامی سابق،مثل اتحادیۀ کمونیستها که در آبادان حرفش بود،آب می خورند)؛ و از سوی دیگر نقطۀ همبستگی بیرون از کشور،بیرون از این سازمانها،بیرون از هرگونه مذاکرۀ احتمالی است: این نقطه در ]آیت الله[ خمینی،در سر باز زدن ِ انعطاف ناپذیر او و در عشقی است که هر کسی در دل خود نسبت به او می پرورد. شنیدن این حرف از دهان یک خلبان بویینگ عجیب بود که از جانب همکارانش می گفت: «گرانبهاترین ثروتی که ایران از قرنها پیش تا کنون داشته در فرانسه پیش شماست. خوب نگهداریش کنید.»  لحن او آمرانه بود. و از آن مؤثر تر حرف اعتصابگران آبادان بود: «ما چندان هم مذهبی نیستیم.» «پس به چه کسی اعتماد دارید؟ به یکی از احزاب سیاسی؟» «نه،به هیچ کدام.» «پس به یک شخص؟» «به هیچ کس،جز خمینی،و فقط به او.»

 

                                              میشل فوکو

 

اولین وظیفه ای که حکومت نظامیان برای خود مقرر کرده پایان دادن به اعتصابهاست: چاره ای کلاسیک و بنابراین نامطمئن. ساواک،این پلیس سیاسیی که مایۀ رسوایی رژیم بود اکنون به دردناکترین شکست آن تبدیل شده است. اعضای آن که دوباره به حرفۀ دیرینۀ چماقداری خود بازگشته اند این سو و آن سو اعزام می شوند تا تحریک کنند،به آتش بکشند و کتک بزنند. سپس همۀ این کارها را به اعتصابگران و تظاهرکنندگان نسبت می دهند و این خطر را پذیرا می شوند که این تحریکات آتش بیار معرکه شود و به انفجاری واقعی از نوع انفجار تهران دامن بزند. حتی ارتش هم دخالت می کند. در آبادان به پالایشگاه وارد شده و کسانی را زخمی کرده و بیرون کارخانه ها در زرهپوشها مستقر است. سربازان به خانۀ کارگران وارد شده اند و آنها را به زور به سر کار برده اند. اما چگونه می توانند به زور به کار وادارشان کنند؟

 

 

در مدت دو ماه حکومت شریف امامی،خبرهایی که هر روز روزنامه های آزاد شده منتشر می کردند به آتش اعتصابها،یکی پس از دیگری،دامن می زد. نظامی ها ناچار شده اند دوباره سانسور را برقرار کنند. پاسخ روزنامه نویسها هم این بوده است که از بیرون آوردن روزنامه خودداری کنند. و خوب می دانند که با این کار خود میدان را برای یک شبکۀ اطلاعاتی تمام عیار باز می گذارند: شبکه ای که بر اثر پانزده سال تاریک اندیشی برقرار شده و مرکب است از تلفن،نوار ضبط صوت،مسجد و منبر،دفتر کار وکلا و محفلهای روشنفکران.

 

 

من طرز کار یکی از این «سلولهای بنیادی» اطلاعاتی را از نزدیک ِ مسجدی در آبادان به چشم دیدم.  از چند فرش که می گذشتی،آرایش همان آرایش ِ فقر مفرط بود. ملا،که به قفسه ای از کتابهای دینی تکیه کرده بود و دورش را ده دوازده مرید گرفته بودند،تلفنی کهنه کنار دست داشت که دایم زنگ می زد: در اهواز از کار دست کشیده اند،در لاهیجان چندین نفر کشته شده اند،و غیره. درست در همان وقتی که مدیر روابط عمومی شرکت ملی نفت ایران داشت جلوی خبرنگاران «واقعیت جهانی» اعتصاب را سرهم می کرد (به درخواستهای اقتصادی پاسخ مثبت داده شده،هیچ شرط سیاسیی وجود ندارد،کار به نحو وسیع و مداومی از سر گرفته شده) می شنیدم که ملا هم به نوبۀ خودش داشت «واقعیت ایرانی» همان رویداد را سرهم می کرد: هیچ نوع درخواست اقتصادیی در کار نیست؛ خواستها همه سیاسی است.

 

 

می گویند که دوگل به برکت ترانزیستور از عهدۀ سرکوب قیام نظامیان ]فرانسوی در[ الجزایر برآمد. اگر شاه هم ناچار کنار برود تا اندازۀ زیادی به برکت نوار ضبط صوت خواهد بود که بهترین نمونۀ ابزار ضد اطلاعات است. یکشنبۀ گذشته به بهشت زهرای تهران رفته بودم که تنها جایی است که حکومت نظامی اجتماعات را تحمل می کند. مردمی که پشت پلاکاردها و تاجهای گل ایستاده بودند مرگ بر شاه می گفتند. بعد روی زمین نشستند. سه نفر،که یکی از آنها روحانی بود،پشت سر هم بلند شدند و با هیجان و حتی با خشونت شروع به حرف زدن کردند. اما موقع بیرون آمدن دست کم دویست سرباز با مسلسل دستی و زره پوش و دو تانک،پشت نرده ها،راه را بسته بودند. سه سخنگو و همۀ کسانی که ضبط صوت همراه داشتند دستگیر شدند.

 

 

اما دم در بیشتر مساجد شهرستانها نوار معروفترین خطبا را به چند تومان می فروشند،و گاهی در شلوغ ترین خیابانها بچه هایی را می توان دید که ضبط صوت در دست راه می روند،و صداهایی را که از قم و مشهد و اصفهان می آید چنان بلند می کنند که صدای ماشینها را تحت الشعاع قرار می دهند و مردم لازم نیست که برای گوش دادن بایستند. و از شهری به شهر دیگر اعتصابها،مانند روشنایی چراغهای چشمک زن شبهای محرم،آغاز می شوند،خاموش می شوند،و از نو از سر گرفته می شوند.

 

 

                                   میشل فوکو 

 

 

لحن این این یادداشت کاملاً گویای فضای کلی کتابه. فضا کاملاً ژورنالیستی یه،جوری که حتا اشتباهات نویسنده رو هم می تونین به حساب خطاهای ژورنالیستی ش بذاریم... یه جاهایی ش نویسنده خیلی زور می زنه به یه درکی از شرایط برسه و البته یه چیزایی هم دریافت می کنه،اما مطالبی که مطرح می کنه هنوز با عین واقعیت فاصله داره. به نظر من این فاصله نه به این دلیله که میشل فوکو نویسنده ای متخصص و کار بلد نبوده،من فکر می کنم این به دلیل عمق چندین بعدی انقلاب ایران بوده که تحلیل شو خیلی پیچیده و خارج از قواعد رایج می کنه...

 

 

                                        میشل فوکو

 

 

کلام آخر:

 

به هر حال،مطالعۀ این کتاب مختصر و کوتاه رو به همۀ رفقا توصیه می کنم. شما با این کتاب،از دید یک متفکر غربی به عمق تاریخ سفر می کنید و دریافت های اونو تجربه می کنید. تجربه ای که به نظرم هم لذت بخشه، و هم به ماهایی که اون دوران رو درک نکردیم یه جورایی دید می ده...

 

یکی از رفقا تعریف می کرد  میشل فوکو تو این مقالاتی که قبل از مرگ ش این سال های اخیر نوشته چه طور نظام کنونی ایران رو به چالش کشیده و... ولی متأسفانه این قبیل مطالب ش اجازۀ چاپ نداره تو ایران (به متن انگلیسی این قبیل مطالب ش  دست رسی پیدا نکردم،فرانسه هم بیلمیرم!). به هر حال، میشل فوکو از جمله متفکرینی یه که بینش اجتماعی ش رو با علاقه و پی گیر مطالعه کردمو می کنم. نگاه ش به مقولۀ زبان (و ارتباطات اجتماعی)،برام جذاب بوده...

 

بگذریم!

 

 

راستی! این سایت رسمی میشل فوکوه. مطالعۀ این مطلب هم به اهل ش توصیه می شه. در ضمن،مثل همیشه توصیه می کنم،هر چیزی رو که مطالعه می کنید تسلیم محض نویسنده ش نباشین. تو تجربۀ نویسنده شریک بشین ولی با چشای خودتون ببینید.

 

 

+ نوشته شده در  2008/2/3ساعت 1:20  توسط پیچک سر به هوا 

 

 

متنی كه مقابل شماست در اصل يك سخنرانی بوده است؛ سخنرانی دكتر سارا شريعتی.سارا شریعتی

اگر يك‌بار پای صحبت سارا شريعتی نشسته باشيد، از اينكه الان اين بحث را به جای «شنيدن» می ‌خوانيد، احساس زيان خواهيد كرد؛ چون صحبت‌های او ۲ ويژگی اساسی دارند؛ موضوعاتی قابل توجه و مبتلابه دارند و خوب ادا می ‌شوند.

آدم‌ها معمولاً وسط جلسات سخنرانی او بيرون نمی روند و برای بغل‌دستی شان جوك تعريف نمی ‌كنند و در واقع جذابيت جلسه اين اجازه را به آنها نمی دهد.

البته اين خوب ادايی - اگر سخنرانی های دكتر علی شريعتی را گوش كرده باشيد-  برايتان آشناست. دكتر سارا شريعتی- متولد ۱۳۴۱- فرزند سوم علی شريعتی و پوران شريعت رضوی است.

او تحصيلات‌اش را در رشته جامعه‌شناسی(گرايش جامعه‌شناسی دين و هنر) در فرانسه به اتمام رسانده، نزديك ۵ سال است كه به ايران برگشته و استاد دانشكده علوم اجتماعی دانشگاه تهران است. «زن و هنر» عنوان سخنرانی او در ۲۶ آذر ۱۳۸۶ در دانشگاه صنعتی شريف بود كه به دعوت انجمن اسلامی دانشجويان انجام شد.

 

 

 

 

 

                                   زن آیندۀ هنر است

 

سال ۲۰۰۵ يا ۲۰۰۶، پژوهشی در اروپا انجام شد در مورد «زن در هنر». پژوهش در حوزه جامعه‌شناسی فرهنگ بود؛ در حوزه اوقات فراغت. اين پژوهش نشان می ‌داد كه زنان بيش از پيش اوقات فراغت‌شان را رمان می خوانند، كنسرت می روند، موزه می ‌روند، تئاترهای مختلف شركت می‌كنند و در همه عرصه‌هايی كه مربوط به فرهنگ است، زنان مخاطبان اصلی شده‌اند؛ در حالی كه مردان اوقات فراغت‌شان را بيش از پيش در چی می‌گذرانند؟

در ورزش، جلوی تلويزيون و جلوی كامپيوتر. زمانی كه آقا دارد تلويزيون نگاه می كند، خانم دارد رمان می خواند. وقتی آقا دارد اينترنت بازی مي‌كند، خانم به كنسرت و تئاتر می رود. زمانی كه مردان دارند فوتبال بازی می ‌كنند، زن‌ها بازديدكننده موزه‌ها هستند. همين پژوهش باعث شد مقالاتی دربيايد. يكی از آنها جالب بود. عنوانش اين بود كه «زن، آينده هنر است.»

معمولاً اگر با اين فرمول آشنا باشيد، می گويند «زن، آينده بشريت است» چون زن، فرزند به‌وجود می آورد؛ چون زنان قالب مردان بزرگند؛ آنها را به وجود می آورند و مردان چی به وجود می ‌آورند؟ آثار بزرگ. اما الان در قرن بيست و يكم انگار ماجرا دارد عوض می شود و زنان دارند خالق آثار بزرگ می ‌شوند. البته آنجا ننوشته بود «خالق»؛ نوشته بود «مصرف‌كننده‌های بزرگ بازار هنر». سؤال چيست؟ سؤال را ليندا نش‌لند در ۱۹۷۰ مطرح مي‌كند.

ليندا نش‌لند مورخ هنر است. او مقاله‌ای دارد تحت اين عنوان كه «چرا هنرمندان بزرگ زن نداريم؟». بعد خودش جواب می ‌دهد كه معمولاً ۲ رويكرد و ۲ نظر وجود دارد؛ يك نظر هميشه اين بوده؛ هنر عرصه انتزاع است، عرصه نبوغ است، عرصه زيبايی ‌شناسی است و دليل اينكه ما در عرصه هنر، هنرمندان بزرگ زن نداريم خيلی ساده است؛ چون ما با نبوغ زنانه روبه‌رو نيستيم.

زنان استعداد هنری ندارند. استعدادی اگر از خودشان در زمينه هنر نشان دادند در زمينه هنرهای دستی بوده؛ كاموا و خياطی و گلدوزی و آشپزی و در حوزه هنرهای والا مردان هميشه حضور داشته‌اند

 رويكرد فمينيستی با اين موضع برخورد می ‌كند و اين‌طوری آن را توضيح می ‌دهد كه تاريخ، تاريخ مذكر است؛ چون تاريخ مذكر است نام زنان بزرگ هنرمند را اصلاً ثبت نكرده. اين دو رويكرد در برابر هم قرار گرفته‌اند و هر كسی از يك موضع دفاع كرده اما وقتی با رويكرد جامعه‌شناسنانه به بحث نگاه می ‌كنيم، كمی فرق می ‌كند.

ما بايد بگرديم و عوامل اجتماعی و تاريخی ای كه باعث غيبت زنان در تاريخ هنر شده را پيدا كنيم و ببينيم اينها چی هستند؛ بعد ببينيم آيا واقعاً زنانی نبوده‌اند يا بوده‌اند و ثبت نشده‌اند. رويكرد ديگری كه در همين عرصه مطرح است، اين است كه موقعيت زنان در تاريخ هنر، يك برساخت اجتماعی است. نمي‌توانيم بگوييم هنرمند «نبوده‌اند» بايد بگوييم هنرمند «نشده‌اند».

 

هنرمند نبودن ذاتی زنان نيست؛ موقعيت اجتماعی آنها محصول فرايند تاريخی و شرايط اجتماعی مشخص است. من سعی می كنم به اين سؤال كه آيا واقعاً عوامل تاريخی در اين ماجرا- كه چرا هنرمند بزرگ زن نداريم؟-  مؤثر و دخيل بوده‌اند يا [عوامل] ذاتی، در چهارچوب نظريات  پی ‌ير بورديو  پاسخ بدهم.

 به هر حال اين يك بيماری علوم انسانی است كه هر حرفی مي‌خواهند بزنند، سعي مي‌كنند كه يك چهارچوب نظری برايش پيدا كنند. بورديو كتابی دارد- چاپ ۱۹۷۰- تحت عنوان «وارثان، دانشجويان و فرهنگ». اين عنوان بحث اوست.

                                              سارا شریعتی

من می خواهم به جای دانشجويان بگذارم زنان و به جای فرهنگ هم بگذارم تاريخ و همان بحث را بياورم در حوزه زنان و تاريخ هنر پياده كنم. بورديو می گويد نهاد آموزشی در جامعه دموكراتيك، در شرايط حاضر ۲ كاركرد دارد؛ يكي دموكراتيزه كردن آموزش.

 نهاد آموزشی و دانشگاه‌ها آموزش را عمومی می ‌كنند. ورود براي همه آزاد است. كاركرد دوم‌شان مشروعيت‌‌بخشی و بازتوليد نظم موجود است؛ يعنی «ورود» را بگذاريد كنار، به خروج توجه كنيد؛ چه كسانی از اين دانشگاه‌ها فارغ‌التحصيل می شوند؟‌ دانشگاه خودش اين‌طور به ما پاسخ می دهد؛ كسانی كه استعداد بيشتری دارند.

 آنها ليسانس را تبديل می ‌كنند به فوق ليسانس، فوق را تبديل می ‌كنند به دكترا و بعد می ‌شوند اساتيد دانشگاه، رؤسای كارخانه‌ها و... به قول بورديو «مالكان جامعه».

بورديو می ‌گويد اما اين يك توهم است. كاركرد مشروعيت‌بخشی يعنی چه؟ يعنی همين توجيه «استعداد بيشتر يا كمتر»؛ چيزی كه او اسمش را می‌گذارد «ايدئولوژی استعدادها». دانشگاه دارد می‌گويد كساني فارغ‌التحصيل می‌شوند كه استعداد بيشتری دارند، كسانی وسط راه می‌برند كه كشش ذهنی ندارند؛ در صورتی كه اين غلط است. چرا؟ چون دانشگاه خصوصاً در رشته‌های علوم انسانی از دانشجويان چيزی را توقع دارد كه خودش تأمين نمی‌كند.

بنده اين را هر روز دارم در كلاس‌هايم می‌بينم. نهادهای آموزش دموكراتيك ادعايشان اين است- دموكراسی اصلاً ادعايش اين است- كه اگر شما در خانواده‌ای به دنيا آمده‌ايد كه محروم از سرمايه اقتصادی يا فرهنگی است، مهم نيست؛ وقتی پايتان را به نهاد آموزشی گذاشتيد، دانشگاه تضمين می‌كند كه همه امكانات را به شكل برابر در اختيار همه بگذارد؛ فارغ از تعلقات طبقاتی يا تحصيلی يا زن و مرد بودن يا شهرستانی و تهرانی بودن.

اما دانشگاه چنين كاری را نمی‌تواند بكند و نمی‌كند، چرا؟ چون همه با هم سال اول در يك كلاس می‌نشينند اما وقتی من می خواهم مثلاً درباره جامعه‌شناسی حرف بزنم و می‌گويم دوركيم می‌گويد جامعه‌شناسی علمی است كه فرزند مدرنيته است و بحثم را ادامه می‌دهم، در اين كلاس ۴۰نفره آن ۱۰نفری كه در خانواده‌های تحصيل‌كرده يا فرهنگی به دنيا آمده‌اند و بزرگ شده‌اند يا خودشان اهل روزنامه و كتاب بوده‌اند، بحث مرا می‌گيرند؛ هم مدرنيته را می‌دانند چيست، هم «پلوراليته»، هم «تكثر» را؛ اما آن ۳۰نفر بقيه كاملاً شوكه می‌شوند و اصلاً نمی‌فهمند من چی می‌گويم.

اينها مجبورند ۱۰برابر آنهايی كه به هر دليلی با اين فرهنگ آشنا بوده‌اند، كار كنند. نتيجه‌اش اين می‌شود كه ما در سال‌های دوم و سوم همين‌طور تلفات داريم. بعد دانشگاه چطوری اين را توجيه می‌كند؟ «اينها بی‌استعداد بوده‌اند!» حالا چه كسانی «بااستعداد» بوده‌اند و رفته‌اند بالاتر؟ فرزندان مالكان جامعه، فرزندان مالكان سرمايه‌های اقتصادی و فرهنگی. بنابراين نظم اجتماعی دوباره بازتوليد می‌شود و مالكان جامعه همان‌هايی می‌شوند كه قبلاً بوده‌اند. حالا همين بحث را من می‌خواهم بياورم در حوزه زنان و تاريخ.

تاريخ هنر ادعا می‌كند كه زنان، استعداد هنری و نبوغ هنری نداشته‌اند. اگر شما به اين تاريخ نگاه كنيد، می‌بينيد دقيقاً همين اتفاقی كه بورديو درباره دانشجويان و دانشگاه‌ها می‌گويد، در مورد زنان و تاريخ هنر اتفاق افتاده است. زنان تا قرن ۱۸، از آموزش هنر محروم بودند. اولين آكادمی‌های هنر كه تأسيس می‌شود، اولين قانونش ممنوعيت ثبت‌نام زنان بوده است.

زنان هيچ‌وقت آموزش نديده‌اند، در حالی كه بعضی رشته‌های هنری كاملاً مستلزم آموزش است. مثلاً برای نقاشی شما بايد «پرسپكتيو» بدانيد، بايد «آناتومی» بدانيد، بايد رياضی كمی بدانيد و اينها آموزش می‌خواهد. در مجسمه‌سازی شما بايد مهارت‌های تكنيكی و عملی ياد بگيريد. به همين دليل است كه مثلاً زنان در ادبيات بيشتر درخشيده‌اند تا هنر. ادبيات احتياج به هيچ‌كدام از اينها ندارد. به قول ويرجينيا وولف «اتاقی از آن خود» و يك مقدار پول و قلم و كاغذ می‌خواهد.

دومين عاملی كه می‌شود به آن اشاره كرد، فقدان چهره‌ای به نام «كارفرمای هنری» درمورد زنان است. «كارفرما» كيست؟ «كارفرما» در كار هنری كسی است- درواقع تنها كسی است – كه می‌تواند «هنر» را از حالت «سرگرمی اوقات فراغت» و «تفنن» تبديل كند به يك «حرفه». كارفرما كسی است كه به شما سفارش كار می‌دهد. كارفرمايان بزرگ تاريخ هنر چه كسانی بوده‌اند؟ «كليسا»، «دولت» يا «دربار» و «اشرافيت».

 هيچ‌كدام از اين كارفرمايان كارشان را به زنان سفارش نمی‌دادند، چون اصلاً اعتقادی به آموزش زنان يا حضور آنها در چنين وادی‌هايی نداشتند. در نتيجه هنر براي زنان هميشه در حد فانتزی روزهاي يكشنبه يا در بهترين حالتش دستياری هنرمندان بزرگ باقی ماند.

سومين عامل اجتماعی خانواده است. در تاريخ هنر وقتی نگاه می‌كنيد، می‌بينيد زنانی كه به هر قيمتی بالاخره نامشان به‌عنوان زن هنرمند ثبت شده، زنانی بوده‌اند كه در دوره خودشان ازنظر اجتماعي آدم‌هايی ناهنجار به‌حساب می‌آمده‌اند. ناهنجار به اين معنا كه يا ازدواج نكرده‌اند يا بچه‌دار نشده‌اند يا ديوانه شده‌اند و به جنون كشيده شده‌اند؛ چون معمولاً از طرف جامعه طرد می‌شده‌اند.

ويرجينيا وولف می‌گويد عجيب نيست كه در ميان ۴زن بزرگ رمان‌نويس غرب – شارلوت برونته، اميلی برونته، جورج اليوت و جين آستين- فقط ۲ نفر ازدواج كرده‌اند و هيچ‌كدام بچه نداشته‌اند؛ چون خود ازدواج و فرزند داشتن يك حرفه است. وقتي شما همسر و مادر هستيد، اين خودش يك كار تمام‌وقت است.

حالا اگر بخواهيم بحث را در همان چهارچوب تئوری بورديو جمع كنيم، بايد گفت آن چيزی كه به‌عنوان غيبت نبوغ هنری زنان در تاريخ ثبت شده، نه غيبت نبوغ هنری زنان بلكه مشروعيتی است كه تاريخ به غيبت زن‌ها در عرصه هنر داده است. عوامل اجتماعی (آموزش، كارفرما و خانواده) باعث شده زنان نتوانند سهم خودشان را در تاريخ هنر بگيرند.سارا شریعتی

 

بنابراين نمی‌توانيم بگوييم اينها استعداد نداشته‌اند بلكه بايد بگوييم شرايط اجتماعی و تاريخی فراهم نبوده برای اينكه آنها بتوانند جايگاهی در هنر پيدا كنند.

 اگر ماجرا بی‌استعداد بودن است، چطور است كه تا قرن ۱۹ زن‌ها غايبند در اين عرصه- به‌جز استثناهايی-  و در قرن ۲۰ ديگر استثنا نيستند و زياد می‌شوند و در قرن ۲۱ بحث اصلاً برمی‌گردد و می‌گويند هنر و ادبيات دارد به عرصه‌ای زنانه تبديل می‌شود؟ چرا اين تغيير اتفاق افتاده؟ چون آن پايين چيزهايی متحول شده. شرايط تاريخی و اجتماعی زنان، عوض شده است.

 

 

 

 

بحث جالبی یه؛ گرچه من که فکر می کنم از وسطاش جالب می شه... به هر حال،این مطلب رو به نقل از شمارۀ ۱۵۴ همشهری جوان آوردم تو این پست.

 

+ نوشته شده در  2008/2/2ساعت 0:10  توسط پیچک سر به هوا 

 

 

                                     شبیه می شویم

 

 

 

نزدیک انتخابات که می شود،بعضی تفاوت ها از میان برداشته می شود؛ یک گروه هایی به هم شبیه می شوند که هیچ وقت فکرش را نمی کردیم این قدر از نظر نوع تفکر به هم شبیه باشند. اول ها این طور نبود ولی تازگی ها ماه های نزدیک انتخابات مثل فصل پوست انداختن شده؛ لایه های پنهانی ای آشکار می شوند که ما را انگشت به دهان می گذارند. مثلاً شما همین یکی را حساب کنید؛ بعضی سایت ها و راننده تاکسی ها به هم شبیه می شوند؛ عین هم تحلیل می کنند،عین هم خاله زنک بازی در می آورند و عین هم تأثیر قلاب شایعه را نادیده نمی گیرند.

 

 

چه فرقی می کند که این یکی فقط چند کلاس درس خوانده و آن یکی فوق لیسانس جامعه شناسی یا علوم سیاسی دارد و به دنیای کامپیوتر و فضای مجازی هم مسلط است؟  در این فصل خاص،دو تایی مثل هم تحلیل می کنند،شلوغش می کنند و اطلاعات ریز و درشت نامربوطی را جوری می ریزند قاتی هم که آدم نفهمد نتیجه ای که می گیرند از نظر منطقی به مقدماتی که ریخته اند ربطی ندارد. تخم شایعه را دو تایی مثل هم می پاشند و جد و آباد طرف را از زیر چند لایه خاک بیرون می کشند.

 

 

یادتان هست قدیم ها فکر می کردیم علم ارزش است و در مدرسه به مان می گفتند تا گور باید دنبالش باشیم؟!  این فصل ها آدم به علم هم شک می کند؛ شاید هم خودش به تنهایی هیچ ارزشی ندارد.

 

 

                                                                                                                نفیسه مرشدزاده

 

 

 

 

 

 

 

این مطلب یکی از یادداشت های شمارۀ ۱۵۱ هفته نامۀ همشهری جوان بوده که به مذاق عقل م خوش آمد.

 

+ نوشته شده در  2008/2/1ساعت 18:13  توسط پیچک سر به هوا