
نامه های چارلی چاپلین به دخترش/
گردآورنده: مهشید ظریف/انتشارات سراج اندیشه/ چاپ چهارم/ ۱۳۸۵ /۴۱صفحه / قیمت: ۷۰۰تومان
چن وقت پیش به یکی از کتاب فروشی های مورد علاقه م تو انقلاب سری زده بودمو تو قسمت ادبیات داستانی ش می پلکیدم. عنوان این کتاب نظرمو جلب کرد. کتاب کم حجمی بود. چاپ شم کیفیت نداشت. در ضمن،این نامه رو هم قبلاً خوندم بودم جایی. اما نمی دونم چی شد که این کتابو هم گذاشتم رو بقیۀ کتابا و رفتم طرف صندوق تا حسابو کتاب کنم. شاید به خاطر قیمت کم ش!
این کتاب،بیش تر یه کار دانش جویی به حساب می آد تا کتاب؛ آدمو یاد مجله های ریسو گراف دانش جویی میندازه. شایدم واسه همین خاطر بود که (با خریدم) خواستم کمکی به ناشرش کرده باشم. رها کنم!
قسمت اول کتاب به زندگی نامۀ چارلی چاپلین اختصاص داده شده. اطلاعات ش عمومی و سر دستی به نظر می آد. واسه یکی مث من که سینما رو خیلی جدی تر دنبال می کنه حرف تازه ای نداشت.
در ضمن از عکسای بی کیفیت شم اصلاً خوش م نیومد. گفته م که کیفیت چاپ ش شاید با یه نشریۀ دانش جویی معمولی برابری می کرد... شاید!
قسمت دوم کتاب،حاوی نامۀ معروف چاپلین به دخترشه. همین جا اشاره کنم که عنوان این کتاب به غلط «نامه های چارلی چاپلین به دخترش» گذاشته شده؛ فقط یه نامه س،نه نامه ها!
با این کیفیتی که عرض کردم و با در نظر گرفتن سن گردآورندۀ کتاب،می شه گفت کتاب چاپ کردن تو این مملکت کار خیلی آسونی یه. به عبارت به تر،فرتی می شه کتاب چاپ کرد...!
...رها کنم!

فارغ از همۀ این حرفا،برخی عبارت های این نامه تأمل برانگیزه...
" اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه «شانزليزه» مي رقصی. اين را مي دانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی٬آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه،نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش. اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬در گوشه ای بنشين٬نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار...
...به دنبال تو نام من است: چاپلين. با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند٬خود گريستم.
ژرالدين! در دنيايی که تو زندگی می کنی٬تنها رقص و موسيقی نيست. نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون مي آيی٬آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن٬اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند٬بپرس٬حال زنش را هم بپرس،و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت٬چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار!
به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام٬فقط اين نوع خرجهای تو را٬بی چون و چرا قبول کند. اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی. گهگاه٬با اتوبوس٬با مترو شهر را بگرد. مردم را نگاه کن٬و دست کم روزی يکبار با خود بگو :من هم یکی از آنان هستم...

...اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی،با او یکدل باش،به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد. اوعشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی،شایسته تر از من است...
... برهنگی بیماری عصر ماست،و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم. اما به گمان من،تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری. بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد. مال دوران پوشیدگی! نترس! ده سال تو را پیر نخواهد کرد. به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره لختی ها می شود!
... من فرشته نبودم،اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم! تو نیز تلاش کن! ... "
این لینک ترجمۀ مناسبی از متن نامه رو در اختیار گذاشته.
یه توضیح خیلی خیلی ضروری:
(این توضیح،بعد تر،به این پست اضافه شد ۱۳/۱۰/۸۶):
با جست و جو تو اینترنت متوجه این پست شدم که پیرامون این کتاب نوشته شده...







