تبليغاتX
!چلوکتاب

!چلوکتاب

به بهونۀ این وبلاگ،امیدوارم بیش تر بخونم و به تر مطالعه کنم...

 

 

برج آزادی،غول چهارپا

 

 

قدیم تر ها هر کس به تهران می آمد و با میدان آزادی عکس می انداخت،خیلی آدم با کلاسی بود و عکس با برج چهار پای ۴۶متری تهران،نشانه سفر به پایتخت بود. میدان آزادی که الان محل تجمع راهپیمایان ۲۲بهمن است با مساحتی حدود ۱۵هزار متر مربع،همچنان بزرگ ترین میدان خاورمیانه است. زیر بنای این میدان حدود ۷۸هزار متر مربع است و ۵متر داخل زمین فرو رفته. طاقش از زمین ۲۳متر فاصله دارد و در ساخت آن ۲۵هزار قطعه سنگ و ۹۰۰تن آهن مصرف شده.

 

 

و اما ماجرای میدان،این ماجرا ۴۱سال پیش با مسابقه طراحی میدان ورودی غربی تهران (آن موقع مهرآباد ته شهر بود و هنوز کرج نیفتاده بود سر تهران) که نماد «ایران مدرن» و نشان«دروازه تمدن بزرگ» در قرن بیستم باشد،شروع شد حسین امانت –مهندس ۲۶ساله دانشگاه تهران- برنده شد (امانت که الان ساکن کاناداست،بخشی از دانشگاه شریف و سفارت ایران در چین را هم طراحی کرده). عملیات بنای برج،آبان ۱۳۴۸ آغاز و پس از ۲۸ماه کار،در دی ۱۳۵۰ با اسم برج«شهیاد» افتتاح شد(هرچند این تبلیغ شاهانه به مرور به ضد تبلیغ تبدیل شد و همه شهیاد را «شیاد» صدا می زدند). در مراسم افتتاح برای اولین بار از خشت منشور حقوق بشر کوروش پرده برداری شد ولی بعد بلافاصله به موزه لندن رفت! 

 

 

 معماری برج آزادی،ادغامی از معماری هخامنشی،ساسانی و اسلامی است. این برج ۳طبقه،۴ آسانسور،۲ راه پله و ۲۸۶ پله دارد. در زیرزمین آزادی،سالن های نمایش،نگارخانه،کتابخانه و موزه قرار دارد. جالب ترین شی ء  موزه،تکه سنگی از کره ماه است که ریچارد نیکسون –رئیس جمهور وقت امریکا- در سفر به ایران به این موزه اهدا کرده. در بالای برج هم ۲سالن نمایشگاه قرار دارد. ۱۰روز بعد از پیروزی انقلاب،اسم میدان به آزادی تغییر یافت؛ میدانی که در زمان شاه هم محل تجمعات میلیونی و البته بدون خونریزی بود. صحنه بالا رفتن جوانی از پایه برج و نصب عکس امام بر فراز برج،جزء ماندگار ترین صحنه های انقلاب است و از آن موقع تا حالا،میعادگاه ۲۲بهمن است و تا چند سال قبل محل رژه نیروهای مسلح بود. اوایل دهه ۸۰ کارشناس ها گفتند واویلای دود ترمینال غرب و آبیاری زیاد فضای سبز اطراف برج،نزدیک است که کمر آزادی را بشکند. طرح بهسازی برج آزادی –برجی که به رغم قد کشیدن برج میلاد همچنان نماد تهران به شمار می رود- ۲سالی است که توسط شهرداری تهران سرعت گرفته و مسئولان قول داده اند راهپیمایان ۲۲بهمن امسال،برج آزادی را روپا ببینند.

 

                            کارگران مشغول ساخت برج هستند...                                                 شترها رو می بینید که مصالح حمل می کنند؟

 

 

 

این مطلب به مناسبت سالروز  آغاز پروژۀ ساخت برج آزادی (۲۴ مهر ۱۳۵۰) در شمارۀ ۱۳۸ هفته نامۀ «همشهری جوان» درج شده بود.

 

+ نوشته شده در  2007/10/14ساعت 21:33  توسط پیچک سر به هوا 

 

این یکی از کتاباشه... داره از این قسم کتابای خواستنی...خانم نظرآهاری

 

پیامبری از کنار خانه ما رد شد/ عرفان نظر آهاری/

انتشارات صابرین/ چاپ سوم / ۱۳۸۶ / ۶۰صفحه/ قیمت: ۱۸۰۰ تومان

 

 

 

 

«عرفان نظر آهاری» از اون نویسنده هایی یه که وقتی ذهن آرامی دارم نوشته های دل نشین شو با علاقه دنبال می کنم. تسلط ش به مفاهیم قرآنی و دینی و هم چنین ادبیات فارسی،سبب شده اون چه از قلم ش ترواش می شه  رنگ و بوی ماورایی بگیره و جمله هاش سرشار از اشارات و تنبیهات باشه.

 

نباید از روحیه و لطافت زنانۀ آثارش غافل شد. و البته اون از این حسن به خوبی بهره گرفته. اما فازغ از همۀ این حرفا،ترجمه ها و تعابیری که از مفاهیم قرآنی و روایی به کار می بره «ذوقی» به حساب می آن.

 

" فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت:

خدایا،می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.

خداوند درخواست فرشته را پذیرفت.

فرشته گفت: تا بازگردم،بال هایم را اینجا می سپارم؛ این بال ها در زمین چندان به کار من نمی آید.

خداوند بال های فرشته را بر پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را به امانت نگاه می دارم،اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.

فرشته گفت: بازمی گردم،حتماً بازمی گردم. این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.

فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد. او هر که را که می دید،به یاد می آورد. زیرا او را قبلاً در بهشت دیده بود. اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت برنمی گردند.

 

روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد می برد. و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور و زیبا را به یاد نمی آورد؛ نه بالش را و نه قولش را.

فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند.

فرشته هرگز به بهشت برنگشت. "

 

 

 

از جمله خصیصه های خوب نوشته های «نظر آهاری» خلاصه گویی ها شه؛ این که نویسنده ای بتونه از زیاده گویی پرهیز کنه،خیلی حسنه. نظر آهاری  از معدود نویسنده هایی یه که خلاصه و مفید می نویسه. این متنو ملاحظه کنین؛ چه قدر دوست داشتنی یه؛ ببینید چه خوب تونسته چنین مفهوم عمیقی رو این جور خلاصه و جموجور از آب در بیاره:

 

" پیامبری از کنار خانه ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت: چه بارانی می آید. پدرم گفت: بهار است. و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباسهای ما خاکی بود. او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانید. لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبمان را از زیر لباسمان دیدیم.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود. پیامبر،کنارشان زد. خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهایمان گذاشت.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سر انگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود،به ما بخشیدند. و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. ما هزار در ِ بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید. پیامبر کلیدی برایمان آورد. اما نام او را که بردیم،قفل ها بی رخصت کلید باز شدند.

 

من به خدا گفتم: امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد.

امروز انگار اینجا بهشت است.

 

خدا گفت: کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست. "

 

 

 

ظاهر و نوع چاپ کتاب های نظر آهاری هم قابل توجهه. همین قدر بگم که فرم تو کارهاش جلوه داره،و از فرم چاپ و گرافیک تو انتقال معنا بهره گرفته؛ حالا این که چه قدر تو این مهم موفق بوده،بماند!  گرچه شخصاً از فرم کارهاش خوش م می آد،اما گرافیک ش به نظرم چنگی به دل نمی زنه… بماند!

 

 

 

 

کلام آخر:

توصیه می کنم به سایت ش سری بزنید و ملاحظه ای کنید. اگه به گروه خونی تون می خورد،خود تون پا پی ش می شید….

+ نوشته شده در  2007/9/29ساعت 15:23  توسط پیچک سر به هوا 

 

                                 فقط ۳۰ درصد! ...یه کم درنگ کنین... خیلی حرفه ها...

 

 

                                           دست بالای بالا ۳۰درصد

 

روان شناسی که کلاس های جمعی و کارگاه های با آب و تاب و خوش رنگ و لعاب «مهارت زندگی» را برگزار می کند،آمده مجله و با ذوق و شوق دارد از انواع روش های موفقیت که جواب داده اند حرف می زند. می پرسم با بکارگیری مؤثر ترین روش ها،آدمیزاد چقدر تغییر می کند؟  می گوید ماکزیمم ۳۰درصد. و من تمام راه به این عدد فکر می کنم،به ۳۰ درصد؛ که تازه خود آن آقا می گوید زیادی خوشبینانه است. کرایه تاکسی را که می دهم،هنوز عدد توی سرم است. تمام این پیامبران موفقیت ظهور کرده اند برای همین درصد. تمام دست کاری هایی که بشر روی شخصیت خودش دارد می کند،تمام کارهایی که برای تحقق رؤیای «تغییر» کرده،همین قدر جواب داده؟

 

تمام راه،آدم هایی که می شناسم،خودم و شواهد تاریخی انباشته در ذهنم را جست و جو می کنم. نزدیکی های در خانه که می رسم،واقعاً مطمئنم که ۳۰ عدد زیاد خوشبینانه ای است.

 

سمج است این طبیعت ذاتی. شاید گولمان بزند و چند وقتی با یکی از برنامه های روانشناسی یا خودسازی ها قیافه عوض کند و بگذارد خیال کنیم که تغییر اساسی کرده ایم ولی زیاد طولی نمی کشد که برمی گردد با خنده ای شیطنت آمیز روی لب که از هر فحشی بد تر است. پیامبران این را می دانستند؛ استادهای اخلاق و عرفان این را می دانستند. مرادهای قدیمی را نگاه کنید!  نیمی و بیشتر از نیمی از حرف هایشان یادآوری است؛ چون می دانند آدم یکشبه اینها در جانش فرو نمی رود و اگر هم فکر کند در جانش رفته،جوگیری است و یکشبه هم در می آید و دوباره برمیگردد سر جای اول. مرادهای قدیمی می دانستند این ماده انسان،فقط در صبر طولانی و تلاشی تدریجی و آهسته ممکن است اندکی تغییر کند. به تمریناتی که می دادند نگاه کنید! قشنگ معلومتان می شود که می دانستند آدمی در هیچ زمینه ای به این اندازه کودن نیست. روان شناس های جدید هم اگر از نوع بازاری نباشند،تازه دارند می فهمند که چه جان سخت است روح انسان و چه دیر و سخت و اندک تحول می یابد و روی همین برنامه ریزی می کنند. حتی ما بشرهای معمولی خرد و بی مقدار هم اگر یکی دو باری،هوس بازسازی روحی به سرمان زده باشد،به خاطر همان قسمت سرمان که به سنگ خورده و هنوز درد می کند،این را می دانیم. تنها کسانی که نمی دانند،سازندگان سریال های مذهبی برای تلویزیون هستند و بعضی نویسندگان رمان های مذهبی. کسی نیست به این های بگوید مدت هاست زیر و رو شدن یکشبه آدمیزاد افسانه شده؟

 

 

                                                                                                              نفیسه مرشدزاده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یادداشتی بود از شمارۀ ۱۳۶ همشهری جوان که امروز برا ش فسفر سوزوندم. می دونم که تا چن وقت،گاه به گاه،این سوژه فکرمو به خودش معطوف می کنه…

به وضوح احساس می کنم چیزی رو که می جوشه درون م  وقتی که فارغ می شم از بازی با این  سوژه های فکری…

 

+ نوشته شده در  2007/9/28ساعت 23:41  توسط پیچک سر به هوا 

 

 

من دور و برم دوستانی دارم که می نشینند روزی یک یا چند فیلم می بینند و فردا فیلم را فراموش می کنند و فیلم بعدی. من دور و برم دوستانی دارم که چند کتاب را که از آثار نویسندگان بزرگ هستند،همزمان و به طور موازی با هم می خوانند و فردا آدم های در فضاهای این فیلم ها یا کتاب ها را –که برای خودشان یک دنیا هستند- فراموش می کنند و می روند سراغ اثر بعدی!

هنوز اثر حس های قبلی در روحشان ته نشین نشده که یک کتاب تازه دست می گیرند؛ البته اگر اثری و حسی برایشان وجود داشته باشد و هدفشان فقط درو کردن سوژه های فرهنگی به روز نباشد. هر بار که توی بازار،تب یک فیلم یا کتابی بالا می گیرد و اسمش دهان به دهان می چرخد،دچار این تناقض می شوم که من الان چقدر لازم است به نسبت این بازار به روز باشم؟

برای من سخت است که هر هفته و هر ماه در هاون احساساتم چیز جدیدی بکوبم. مشکل دارم با چیزهایی که یکباره همه چشم بسته به سمت شان خیز بر می دارند. نمی توانم این جمله قدیمی یونانی ها را نادیده بگیرم که می گویند:«جایی که همه مثل هم فکر می کنند،کسی فکر نمی کند». من فکر می کنم:«جایی که همه مثل هم انتخاب می کنند،کسی انتخاب نمی کند».

 

                                                                                                               مرضیه قاضی زاده

 

 

                               تا وقتی که دریای درون مون هنوز از اثر مطالعۀ قبلی «موّاجه»،چه طور می شه قایق جدیدی به آب انداخت؟!

 

 

 

 

وقتی این یادداشت «مرضیه قاضی زاده» رو می خوندم،خاطراتی برام زنده شد که نتونستم بی خیال شون بشم. یادداشتی که از شمارۀ ۱۳۵ هفته نامۀ همشهری جوان نقل ش کردمو نشون از یه دغدغه داره... دغدغه ای که قابل تأمله؛

 

«مطالعه» یه فرایند هوشمندانه است؛ فرق نمی کنه خوندن کتابی باشه یا ملاحظۀ فیلمی و یا گوش سپردن به موسیقی ای...

موجودات جالبی ن اونایی که فلّه ای می خونن،فلّه ای می بینن،فلّه ای گوش می دن... موجوداتی عجیب غریب!

لذت «حل شدن» اثری که مطالعه ش می کنی مگه چیزی یه که بشه به این سادگیا بی خیال ش شد؟!  ...مگه می شه نسبت به جذابیت کشف و شهودی که در پی یه مطالعه به دست می آد بی اعتنا بود؟!

در تعجب م از اونایی که خودشونو از این «فرصت» محروم می کنن. زیاد دیدم از این آدما... عمراً خوندنی،دیدنی یا شنیدنی جدیدی از زیر چشمو گوش شون در بره! ...کلی ادعای آپ تو دیت بودنو روشن فکری شون م می شه!

 

 

+ نوشته شده در  2007/9/24ساعت 20:28  توسط پیچک سر به هوا